دالـان ِ بهـشت

دالـان ِ بهـشت

ای شاهـِد هر مجلسـی ,
آرام جـانِ هـر کـسی

گـر دوستان داری بَسـی ,
مـا نــیز هــَم بد نیستـیم

#حافِظ

+

بخَـند :)

از طَرف ِ شما
  • ۱۶ خرداد ۹۶، ۱۵:۳۰ - خادم الحسین
    سلام

دلیل اما بی دلیل ..

چهارشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۵۱ ب.ظ

برای دوست داشتنش هزار و یک دلیل آوردم ..

اما او بی دلیل قدم به جای نا کجا آبادی گذاشت ..

که دیگر دستانم دستان گرم و آغوش آرامش را نچشد ..

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۰۶
خانوم ِ دانِشجو :)

حَرفاتون  (۷)

۱۲ آبان ۹۴ ، ۱۷:۰۸ علیرضا امیدیان نسب
میگم آجی چرا اینقدر دیر مطلب میزاری به خاطر کنکور
مُدیر نِگار:
بله همینطوره :)
آرامش یعنی جایی چن وجب در چند وجب آغوش کسی که دوستش داری
مُدیر نِگار:
زیبا بود :)
۱۰ آبان ۹۴ ، ۱۳:۴۳ علیرضا امیدیان نسب
واقعا عالیه آجی
مُدیر نِگار:
ممنونم :)
سلام ولش کن هر قدر هم دلیل و منطق بیاوری باز راه خودشو میره بهتره نشکنیم خودمونو بهتره فراموش کنیم تا ببینه چی کشیدیم
مُدیر نِگار:
بله درسته ..
دوست داشتن دلیلی کافی برای ماندن نبود، وگرنه می ماند. رفتن هم دلیلی بر دوست نداشتنش نبود، اگر به رفتن برخاست.
او می خواست بگوید در وهله ی نخست، نبودِ هر چیز بهتر از بودنش است وَ بودنی که به اندازه ی کافی بزرگ یا کوچک نباشد، نقطه ی عطفِ هیچ اتفاقی نخواهد بود.
او می خواست این ها را بگوید که نگفت. 
من از چشم هایش که دوست داشت وَ از پاهایش که رفت، این ها را فهمیدم.
مُدیر نِگار:
😔

زیبا بود ..
سلام مومن. جزاکم الله خیرا
یه شعری قیصر امین پور داره که میگه:
تو را دوست دارم، ولی رو نکردم
فقط شعر گفتم، هیاهو نکردم
نگفتم، که روزی که گفتم بگویی :
کف دست خود را که من بو نکردم!
ضمیر مخاطب برایم تو بودی
به غیر از تو، من، قصدی از ''او ''نکردم
سرم با تو چرخید هر سو که رفتی
دلم را به غیر تو هم سو نکردم
به پیش حسودان تو اعتنایی
به یاوه سرایی بدگو نکردم
خودت را، خودت را... تو را دوست دارم
تو را دوست دارم، ولی تا رو نکردم

عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
مُدیر نِگار:
سلام جناب رزمنده ..

پیامتون بسیار خوشحالمون کرد ..

و مثل همیشه انرژی مثبت ..

علی یارتون ..

در پناه خدا ..

یه شعر از سلن دیون رو توی یه سایت دیدم. زیبا بود. بخونیدش:

زیگی,اسمش زیگیه

من دیوانهء اون هستم

اون پسریه که شبیه هیچکس نیست

اما من عاشقشم,این تقصیر خودم نیست

حتی اگه بدونم

که اون هرگز منو دوست نخواهد داشت

 

زیگی,اسمش زیگیه

من دیوانهء اون هستم

دفعهء اولی که دیدمش

خودمو تو خیابان به آغوش اون انداختم

من به سادگی یهش گفتم

که بهش احتیاج دارم

 

اون موقع ساعت چهار صبح بود

من تنها بودم و احتیاج داشتم

که با کسی صحبت کنم

او به من گفت بیا بریم و با هم قهوه بخوریم

و ما برای همدیگر قصهء زندگی مونو تعریف کردیم

با هم گریه کردیم,باهم خندیدیم

 

زیگی,اسمش زیگیه

اون تنها دوست منه

تو سرش فقط موسیقیه

اون توی یک بوتیک صفحه های موسیقی می فروشه

میتونم بگم که اون در یک کهکشان دیگه زندگی میکنه

 

هر شب اون منو برای رقص می بره

به جاهای خیلی خیلی هیجان انگیز

جاهائی که اون رفقای زیادی داره

اره,من میدونم که اون پسرها رو دوست داره

من باید خودمو متقاعد کنم

که سعی کنم اونو فراموش کنم... اما

 

زیگی,اسمش زیگیه

من دیوانهء اون هستم

اون پسریه که شبیه هیچکس نیست

اما من عاشقشم,این تقصیر خودم نیست

حتی اگه بدونم

که اون هرگز منو دوست نخواهد داشت
مُدیر نِگار:
ممنونم زیبا بود.. 

؛)

اِرسال ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">